تبلیغات
هرچی بخوای - ...
تاریخ : شنبه 10 خرداد 1393 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : admin
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!


دختر: توباز گفتی ضعیفه؟


پسر: خب… منزل بگم چطوره؟


دختر: وااااای… از دست تو!


پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟


دختر:اه…اصلاباهات قهرم.


پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟


دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟


پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.



دختر: … واقعا که!


پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟


دختر: لوووس!


پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!


دختر: بازم گفت این کلمه رو…!


پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه

ضعف میدی دست من!


دختر: من ازدست توچی کارکنم؟


پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم

من!


دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!


پسر: صفای وجودت خانوم!


دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب

فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه

حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!


پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی

شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش

بودم….!


دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”


پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!


دختر: ولی من که بور بودم!


پسر: باشه… فرقی نمی کنه!


دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام

گره می خوردن… مجنون من…


پسر: …


دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟


پسر: …


دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…


پسر: …


دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…


پسر: خدا… نه… (گریه)


دختر: چراگریه میکنی؟


پسر: چرا نکنم… ها؟


دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند…

زودباش…


پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…


دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا


پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم


دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟


پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب

آوردم…


دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …


پسر: …


دختر: دوباره ساکت شدی؟


پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه

بغض طولانی آوردم…!


تک عروس گورستان!


پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!


اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…


نه… اشک و فاتحه


نه… اشک و فاتحه و دلتنگی


امان… خاتون من! توخیلی وقته که…


آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…


دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم

نباش…!


نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!


بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…


اما… تـوآرام بخواب…



طبقه بندی: عاشقانه، مطالب خواندنی وجالب،
برچسب ها: عاشقانه، عشقولانه، عشق، قلب، دختر، پسر، مطالب عاشقانه بسیارزیبا،